ميرزا محمد حيدر دوغلات

275

تاريخ رشيدى ( فارسي )

نيك نمود ، مشفقانه و پدرانه پيش آمد و نگاه داشت ( 110 ر ) هرچه نيكوتر نمود و در لشكرى « 1 » كه حصار و قندوز را فتح كرد همراه برد . و از خان چنين استماع دارم كه در صورت تعجب و تحسين مىفرمود كه چون حصار را مستخلص نمود ، خبر استخلاص قندوز را كه محمود سلطان نموده بود آوردند ، مراجعت كرد . به آهستگى روان شد و حصار را به حمزه سلطان و چغائيان « 2 » را به مهدى سلطان 60 تفويض فرمود . « 3 » چون راه دربند آهنين تنگ بود و لشكر از جهت كثرت غنايم ، فرسنگ در فرسنگ ، به راه بويه « 4 » و ترمذ عبور نمود . در آن اثنا كه بويه را مضرب « 5 » خيام عسكر نصرت انجام ساخته بود ، نيم روزى بود كه در مجلس حاضر بودم ، وقت جمعيت مردم نبود ، معدودى چند از نزديكان او حاضر بودند كه شخصى آمد ، در وى آثار دهشت « 6 » و وحشت ظاهر و باهر ، و به سرعت آمد و خطى در پايه سرير سلطنت مصيرش گذاشت . چون به مطالعه خط مشغول شد ، تغيير بسيار پيدا شد . خط را تمام نساخت و برخاست . طرف حرم روان شد و فرمود كه اسب بيارند و در حرم ديرى ماند « 7 » . بعد از نماز پيشين برآمد ، سوار شد و خلايق كثير در ملازمت او بودند . معلوم شد كه محمود سلطان در قندوز به مرگ طبيعى مرده است ، نعش « 8 » او را آورده‌اند . چون از لشكرگاه برآمد ، بعد از [ اندك ] « 9 » مسافتى ديديم خلق كثير چون قير در لباس سياهى اسير مغرق گشته ، عمارى را گذاشته‌اند و در لباس عمارى « 10 » دور تر « 11 » صف ، ايستاده ، چون اين امر معاينه شد ، اشارت كرد همه از سلاطين و غيرهم پياده شدند در ركاب او روان شدند و آن مردم فغان و فرياد برداشتند و اين مردم نيز ناله و خروش كشيدند . چون نزديك رسيد اشارت كرد همه مردمى كه همراه او بودند ، همه صف كشيده ايستادند « 12 » . او خود سوار پيش راند چنان كه سر اسب او به بالاى عمارى مشرف شد و اشارت كرد تمام خلايق ساكت شدند . ( 110 پ ) و آن مردم از گريبان دريدن و محاسن كندن باز ايستادند و يك

--> ( 1 ) . نت : - و در لشكرى . ( 2 ) . نت : جعبان . ( 3 ) . نت : + و . ( 4 ) . نت : پويه . ( 5 ) . نت : مقرب . ( 6 ) . نت : وحشت . ( 7 ) . نت : بماند . ( 8 ) . نت : نقش . ( 9 ) . نب : - اندك . ( 10 ) . نت : - را گذاشته‌اند و در لباس عمارى . ( 11 ) . نت : بر . ( 12 ) . نت : ايستاده‌اند .